آینا جونمآینا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره
بابا داود منبابا داود من، تا این لحظه: 42 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره
مامان مریم منمامان مریم من، تا این لحظه: 39 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره
آشنایی من و عشقمآشنایی من و عشقم، تا این لحظه: 20 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات آینا گلی

خیلی دیر اومدم...ببخشید نانازم

سلام دختر قشنگم تقریبایک  ماهی هست که برات چیزی ننوشتم....ولی قول میدم بیشتر بیام و از کارهات بنویسم ازاوایل 6 ماهگی غذات رو شروع کرده بودم و الان که وارد 7 ماهگی شدی خوب غذا میخوری...وزن 6 ماهگی 7600 و قد 68 سوپ که نگو عاشقشی ، فرنی هم خوب میخوری ولی زیاد سرلاک و حریره بادوم دوست نداری کباب هم خیلی خیلی دوست داری عاشق تاب تاب هستی و وقتی بهت میگیم تاب تاب با چشمهای نازت دنبال تاب تاب خودت میگردی که ورودی اتاقت آویزون هست این ماه یاد گرفتی دس دسی کنی ... تقریبا میشینی ولی وقتی خسته میشی خودت رو زمین ولو میکنی فعلا سینه خیز نمیری ولی خیلی درتلاشی که بری...فعلا یادگرفتی یکم عقب عقب میری خیلی به من وابسته ش...
15 خرداد 1394

تولد پدر جونی

سلام دختر نازم امسال تولد پدر جونی باحضور تو بود که قشنگ شد...ایشاالله سال بعد تولد بابایی آینا خانم دیگه میتون واسمون برقصه عکس اول...آینا و پدرجون و دایی جون و بابا داودش     ...
3 خرداد 1394

آینا و کیانا

سلام به دختر ناز خودم ماشاالله روز به روز داری شیرین تر میشیی دیروز کیانا جون با مامانش اومده بودن خونمون هردوتاتون خیلی بانمک شدین...اینم از عکسهای بامزه تون شما همش در حال ورجه وورجه بودی...یه دقیقه بشین دیگه دخترم........................       ...
15 ارديبهشت 1394

آینا با عموها و ...

سلام دختر نازو قشنگم یه چندتا عکس جامونده دارم که واست میذارمشون بفرمایید ادامه...   عمو علیرضا و عرفان جون و فاطمه جون   عمو مهدی و اصیلا جونی   بردیا جونی پسر عمو بهروز بردیا خیلی آینا رو دوست داره،آینا هم خیلی  پسرعمو ودخترعموهاش رو دوست داره ...
14 ارديبهشت 1394

اولین پارک آینا گلی

سلام به دختر ناز خودم خوب واسه خودت میگردی...ایشاالله همیشه خوش باشی و در حال گشت و گذار عزیز دلم من این هفته شیفت بعدازظهر کتابخونه ام و از ساعت 1 میرم تا 7...خیلی دلم واست تنگ میشه خیلی زیاد دیروز که باباداود شما از سرکار برگشت اول اومد خونه ی مامانی دنبال شما و رفتین دور زدین...عاشق بیرون رفتنی...مثل خودمی حالا کجاها رفتید خدا میدونه...فقط کلاغه خبرآورد رفتی پارک...با عمه مریم الهی قربونت برم...کی میشه خودت توی پارک بدو بدو کنی و سوار تاب بشی...عمه مریم که می گفت کلی ذوق کرده بودی و بچه هارو نگاه میکردی...کلا بچه هارو میشناسی و هربچه ای رو نگاه میکنی و واسش میخندی ... ایشاالله عمه چند ماه دیگه که راه افتادم هر روز میا...
8 ارديبهشت 1394